...::Just Girls::...
این جا پاتوق آدمای باحاله
دست دست سوووت بعد از هفته ها من اومدم آپ کنم.. تو خونمون یه منم یه نت که روانیم کرده..وصل نمی شه،وصلم که میشه بلاگفا باز نمی کنه یا از بخت خوب من بلاگفا قاط می زنه.. خوب امروز می خوام کانال بلاگ رو عوض کنم... می خوام بزنم تو فاز خاطره تعریف کردنو دیگه خلاصه.. الانم یه هفته ای میشه خونه داییم اتراقیشن کردم.. خب داستان از اینجا شروع میشه که سه شنبه هفته پیش شب ضربت خوردن امام علی(ع) رفتم هیئت خومون برای کمک راستش رو بخواین دایی الهام و الهه (دختر دایی های عزیزم) تو هیئت افطار و سحری خیرات میداد و ما (من و دختر دایی هام و دوست دختر دایییم ملیحه و الهه) هم رفتیم تا هم کمکی کرده باشیم و هم افطاری نوش جان بفرماییم....بعدش دور هم تصمیم گرفتیم که هیئت رو بپیچونیم و به مسجد برویم ...رفتیم مسجد و جاتون خالی حسابی عزاداری کردیم..بعد گفتیم اگه سحری رو تو هیئت نخوریم شبمون روز نمی شه..عازم هیئت شدیم البت این دفعه داخل نشدیم..دم آشپز خونه رفتیم سحریامون رو گرفتیم و الفرار حرفیدیم تا واسه نماز خواب نمونیم صبح با هزار بد بختی از خواب پاشدیم و به سوی خونه داییم روانه شدیم..آخه یه افطاری عظیم اونجا برگزار می شد که کل فامیل دعوت بودن خلاصه یکم خونه رو جمع و جور کردیم خوابیدیم تا فردا بازم به زنداییم کمک کنیم..بازم خوش گذشت.. زدم.. روز بعد رفتیم خونه ی یک خانوم جلسه ای دوست مامانبزرگمون ....(مخمون رو با حرفاش خورد). و نکته آموزندش این بود که بعد از دانشگاه زایشگاه ( ما هم گفتیم رو چشممون و اونروز صبح رسیدیم خونه و یک راست اومدیم نت و من یک آپ کردم و الهام کلی دعوام کرد آپ نشدم.. فرداشم بر و بچز گفتن بریم مهدیه .... اما ای کاش نمی رفتیم ..... بود ....دلم یهو گرفت آخه خیلی بد رفتار می کردن یادشون رفته بود اومدن عزاداری خب بعدشم ما خونه اومدیم و صبح الهام بیرون رفت و ما تا ساعت یک با دختر دایی الهه ام و ملیحه خوابیدیم و بعد هم پلاس در نت ..... و این روزها هم دیقه به دیقه من و الهه ۱ و الهه۲ و ملیحه و الهام که اصلا با ما همکاری نداره آهنگ می زاریم می رقصیم از نوع قر دادن اونم ...حالا بیا وسط طفلکی پسر داییم احسان خواب راحت نداره از دست من.. که سرش اوردم رو بگم که طوماری میشه واس خودش ولی با این وجود خیلی با هم خوبیم پسر دایی مهربونیه من به سلامتی فردا شب به خونه خودمون میرم یک صلوات محمدی...زنداییم می خواد برام آش پشت پا بپزه.. خوب دیگه الانم ساعت سه و نیمه .... خوب برم بگیرم بخوابم تا صداش بیش از این در نیومده ..... منتظر نظراتونم از نوع قشنگش هستم.. پ.ن:شرمنده نتونستم خبرتون کنم هر وقت خونه خودمون رفتم بهتون خبر می دم که آپم... پ.ن:راستیتش الهام خساست بازیش گل کرده نمی زاره من بیام خبرتون کنم.. سلام.. این چند وقته مسافرت رفته بودم به خاطر همین بود که بهتون نمی سریدم.. از اونجایی که بخشش از بزرگانه و از این حرف ها شما به بزرگی خودتون بنده رو مورد عفو قرار بدید.. خوب امیدوارم از آپ امروزم خوشتون بیاد.. حلول ماه مبارک رمضان رو به همه خصوصا روزه دارای عزیز تبریک عرض می کنم روز طولانی و سختی بود جوسی انتهای جاده جایی در آن طرف. راهم را گم کرده بودم وقتی آنجا رسیدم گفتند دیر آمدی. حالا تو تنها کسی هستی که می توانی مرا راهنمایی کنی. خب نمی خواهی ترانه رنگین کمان را بخوانی جوسی؟ با صدای بلند بخوان امشب آن را درست بخوان چون مدت هاست درست خوانده نشده جوسی سایه های غم در دل آدمی جا خوش کرده پس اگر می توانی ترانه رنگین کمان را بخوان. قطاری را که می خواستم ببینم رفته بود. انگلر تمام وقتم را صرف سوار و پیاده شدن کردم. فکرم را فروختم رویاهایم را بخشیدم و فردا به جست جوی دیروز خواهم رفت تا آن زمان... ترانه رنگین کمان را بخوان جوسی. با صدای بلند بخوان امشب آن را درست بخوان چون مدت هاست درست خوانده نشده چه بسیار خواهش ها که آنها را درک نمی کنی جوسی. اگر می توانی ترانه رنگین کمان را بخوان.. اگر می توانی اگر می توانی. ترانه رنگین کمان را بخوان اگر می توانی. من تصمیم گرفتم موضوع بلاگم رو عوض کنم.البته در کنارش هر از گاهی یه چند تا آپ ضد پسر هم میزارم.. راستی نظرتون راجع به قالب و آهنگ بلاگم چیه؟؟ اینم از پست امروز.... وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست، نگفتم:«عزیزم،این کار را نکن.» نگفتم:«برگرد و یک بار دیگر ب من فرصت بده.» وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،رویم را برکرداندم، حالا او رفته،و من تمام چیزهایی که نگفتم را می شنوم. نگفتم:«عزیزم،متاسفم،چون من هم مقصر بودم.» نگفتم:«اختلاف ها را کنار بگذاریم،چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.» گفتم:«اگر راهت را انتخاب کرده ای،من آنرا سد نخواهم کرد.» حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفته ام می شنوم. او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم. نگفتم:«اگر تو نباشی زندگی ام بی معنا خواهد بود.» فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد. اما حالا،تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم. نگفتم:«بارانی ات را درآرو قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم.» نگفتم:«جاده بیرون خانه ولانی و خلوت و بی انتهاست.» گفتم:«خدانگهدار،موفق باشی،خدا به همرات.» او رفت و مرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم. نتیجه اخلاقی:آق پسر ها لطفا غرورشون رو کنار بگذارن.. که اگه بره دیگه رفته..کاری نکنین که پشیمون بشین.. با نظرای خوشگلتون خوش حالم کنین.. فعلا.. آپ امروز نه ضد پسره نه ضد دختر.. ترانه بر لبم و درد در دلم جاری دوباره این منم و این همه گرفتاری دوباره شب شده و من در این خیابانها شبیه یک شبح ام بین خواب و بیداری! لباس شهر سیاه است و دسته های کلاغ بخاطر دل من می کنند عزاداری! دلی بی هیجان،نا امید می گوید: "جهان بدون جنون قصه ای است تکراری" دلی پر شده از خاطرات کهنه ی من دلی در غم تو شد شبیه سمساری در این مکان که دلم می کند عزاداری در این زمان که جهان قصه ای است تکراری: چگونه با تو نگویم که دوستت دارم چگونه از تو نگویم که دوستم داری!! غلامرضا طریقی من که نفهمیدم قالب این شعر چی بود ولی به نظر من آدم نباید این قدر از خود مطمئن باشه مصراع آخر رو عرض می کنم.. ولی به هر حال من که هیچی ازش نفهمیدم.. این شعر رو وقتی نمایشگاه کتاب رفته بودم تو یکی از غرفه هاش بهم دادن.. به علت کمبود وقت تا جایی که تونستم خبرتون کردم ولی .... یه مورد دیگه هم هست که باید بگم .. اگه دیر بهتون سر میزنم شرمنده این مدت سرم خیلی شلوغه و کمتر وقت میکنم بیام تو نت.. راستی اگه تو لینک هام نگذاشتمتون بهم بگین تا لینکتون کنم.. فعلا بای سلام.. امیدوارم حال همگی تون خوب باشه.. ولی حال من اصلا خوب نیست.. آخه من موندم آدم تابستونم باید بره مدرسه؟؟ دلیل اینکه کم آپ میزارم هم واسه همینه 3 روز در هفته صبح تا ظهر مدرسه ام بعدشم که میام از خستگی یه 4-5 ساعتی میگیرم می خوابم.. این معلم های خیر ندیده هم ادعا می کنن که اصلا از اینکه ما تابستونو میایم مدرسه خوششون نمیاد ولی در عمل پدر ما رو در میارن.. و از اینکه نتونستم خبرتون کنم آپ کنم شرمنده اصلا وقت ندارم.. بچه ها به این بلاگ هم که تازه سروع به کار کرده سر بزنید.. http://www.anti-girls-2009.blogfa.com/ خرمن خرمن تکلیف… مدرسه رفتن تو تابستون=کابوس مهض امیدوارم هیچ کدومتون به درد من دچار نشین.. راستی مدرسه ما واسه دادن روحیه به بچه ها یه روز در هفته میبره اردو که هفته پیش به علت غبار و … لغو شد هفته های دیگه هم با بهونه هایی مثل فلان جا سیل اومده و آنجا آب قطعه و.. نمیبرن.. ولی خدا رو شکر یه روز رفتیم روز بعدش تعطیل بودهفته پیش که به خاطر غبار و.. تعطیل کردن.. به هر حال سالی که نکوست از بهارش پیداست هفته بعد هم یه روز رو فکر کنم تعطیلیم.. می خواستم عکس مدرسمون رو واستون بزارم ولی این سایت مدرسه فقط از پسرها عکس داره.. اگه می خواید بزارم که فقط بهشون بخندین.. داش پارسا تو هم واسه خو.دت یه بلاگ بزن تا راحت تر پیدات کنیم.. در مورد یه چیز دیگه هم شرمنده ام بلاگفا ثبت نکرده بود اپم رو... فعلا..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از اونجا سوار ماشین شدیم و رهسپار خونه من شدیم..تا ساعت پنج و نیم
بعدم خواب و ....
تا مهمونها اومدن..بعد دیگه ما شب اونجا
ز اونجا بود که من پرچم اتراقیشنم رو در بام خونه داییم ![]()
).
و من موفق به ثبت اون ![]()
ما تو کوچه نشستیم .... و کلی ارازل و اوباش![]()
![]()
از بس اذیتش می کنم..حالا اگه بخوام تمام بلاهایی ![]()
بر عکس این دختر دایی الهامم که با احسان آبش تو یه جوب نمی ره ...![]()
![]()
الهه هم که نخودیه...![]()
دیگه داش احسان داره کچلم می کنه انقدر زدتم که دیگه دارم از پا در میام
باید برم پی دیه و از این حرف هاا...
(شوخی..)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ترانه رنگین کمان را بخوان![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جهان بدون جنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |



